تبليغاتX
روزمُرده گی های یک آزادمـــرگ

روزمُرده گی های یک آزادمـــرگ

. . . از هیـــــــچ . . . تا هیـــــــچ . . .

کسانی که «میرا» را نخوانده اند، این را نیز نخوانند !

 


   اینجا خانه ها شفاف هستند، زیرا بدی در تنهایی خفته است. زمین را سراسر قیر فراگرفته، قیرهایی که به پا می چسبند و مانع تند رفتن می شوند. همه ورقه ای دارند با نام «ورقه ی اسامی رفقا» که باید در آن حداقل نام دوازده رفیق وجود داشته باشد. معمولا باید با چند رفیق همراه بود. تنها بودن خلاف قانون است. هیچکس نباید دیگری را انتخاب کند ، زیرا دیگران را از خودش و طرف مقابل محروم می کند. بدی نزد جفت ها بیش تر خفته است تا نزد مردم تنها. چیزی که به درد جامعه نخورد به هیچ دردی نمی خورد.

   رقابت بزرگترین گناه دنیاست. همه ی اموری که رقابت را دامن می زنند قدغن شده اند، زیرا همه باید برابر باشند. زیرا باید بین همه عدالت برقرار باشد.

   طبق رسم باید لبخند به لب داشت و برای دیگران قصه های بامزه تعریف کرد. باید از اینکه عدالت در جامعه برقرار است خوشحال بود. برای سنجش میزان عدالت کافی است از ورای دیوارهای شفاف خانه ی همسایه ها، نگاهی به داخل بیاندازیم!

   هر کسی که بر خلاف قوانین «معمول»  رفتار کند، بیمار است و باید به خانه ی اصلاح برود. حتی مورخان هم قادر به توضیح علت بیماری نیستند، زیرا همه ی مورخان اصلاح شده اند.

   اصلاح نوعی عمل جراحی است که مغز را دگرگون می کند، یعنی به آن نظم و ترتیب و روش خاصی می دهد. این جراحی را به کمک بیمار دیگری انجام می دهند. سلول ها را مخلوط می کنند، نظم طبیعی حواس را تغییر می دهند، و غرایز را جرح و تعدیل و افکار را مغشوش می کنند. برای این منظور استفاده از یک مغز طبیعی برای تکمیل کردن مغز دیگر در حین جراحی، و برای معتدل کردن خلأیی که به وجود می آید لازم و واجب است.

   کسی که از خانه ی اصلاح بر می گردد نقاب لبخند بر چهره دارد. برداشت نقاب برایش ناممکن خواهد بود چون جزیی از صورتش شده است. لاستیک به مرور زمان در پوستش چنان نفوذ می کند که به زودی پوست و نقاب یکی می شوند.

   در دشت مردم با هم راه می روند و با لبخند با یک دیگر برخورد می کنند. تمام شان اصلاح شده اند. بازوهای هم را گرفته اند و دسته جمعی راه می روند. فرد اصلاح شده قادر نیست تنها راه برود، اگر بدون همراه باشد، می ترسد و تعادلش را از دست می دهد.



   این دنیای «میرا» است. مخلوق بی همتای «کریستوفر فرانک». راوی خود بیمار است و وضع بیماری ِ دائماً رو به رشدش را به شدت وخیم می یابد. برای بهبود خود دست به کارهایی می زند، ولی به این نتیجه می رسد که هرگز بهبود نخواهد یافت. در کل می توان گفت این رمان کوچک بخشی از حقایق نهان را در قالب ظاهر و با استفاده از جنبه های اجتماعی بازگو می کند. اجتماعی که محیط پیرامون راوی را فرا گرفته اند، در واقع چیزی شبیه یک گله هستند که همه ی حقوقشان در اجتماع معنا می یابد و حتی نمی توانند از نعمت تنهایی بهره مند باشند!

   در ابتدا تصمیم داشتم نقدی برای این رمان بی نظیر بنویسم، ولی تصمیم دیگری گرفتم: با استفاده از جملات رمان و البته با کمی تغییر، محیط کلی «میرا» را به تصویر بکشم. در اینجا تنها می توانم بگویم هر انسانی باید این کتاب تکرارنشدنی را مطالعه کند!

 


   «نقاب را به صورتت خواهند گذاشت. اصلاح خواهی شد. به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق ها، با لاغرها، با جوان ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می ریزند، برای این که مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه مشمئز شوی. برای این که از امیال شخصی ات بترسی، برای این که از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن های زشت خواهی رفت و از ترحم آن ها بهره مند خواهی شد و هم چنین از لذت آنها، برای آن ها کار خواهی کرد و در میان شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بی شمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می رود، کینه یی بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آن قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده اش را نبینید. چون او می خندیده است.»



...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت14:53توسط . . . | |

پیرم و سرد...

کهنه تر از آنکه با تکان ِ دستی خاک از سرم برانی...

فرسوده ام

باید بیندازی ام گوشه ای دنج ، زیر ِ سقف ِ آسمان ، دور از صدای این همه فولاد!

بیندازی ام دور

دورتر از گذرگاه ِ راهزنان!!


...

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت3:34توسط . . . | |

آمدم که بگویم باز

هزاران واژه در من نعره می زدند

فریاد ِ شنیده شدن سر می دادند ،

نه ، این کار ِ من نبود...

واژگان مرا به درد می آورند ، دستان ِ مرا می بندند

لالم می کنند

همان به که سکوت...

همه ی آن هزاران واژه را به رود می ریزم

و انبوهی از هر آنچه نخورده ام نیز

از انتهای معده ام ، به همراه واژگان سرازیر می کنم...


"یاران من بیایید

با دردهایتان

و بار ِ دردتان را

در زخم قلب من بتکانید.


من زنده ام به رنج...

می سوزدم چراغ ِ تن از درد...


یاران من بیایید

با دردهایتان

و بار ِ دردتان را

در زخم قلب من بتکانید."



...

+نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت13:43توسط . . . | |

همه چیز را آموخته ایم ، اما زیستن..

تلخم!
چون طعم ِ کهنه ی به جا مانده از الکل ِ شب ِ پیش بر زبان ِ خشک شده ام ، منفورم!
تلخم!
همه چیز را آموخته ام ، اما زیستن..
من در یک کلام «رقت انگیز»م!
چنان رقت انگیز که گاهی دلم می خواهد کسی برایم زار زار بگرید!!
بیخودی خسته ام ، بی آنکه کاری کرده باشم!
هر روز بیخودی می اندیشم ، خسته که شدم ، باز هم بیخودی می اندیشم...

من دلم می خواهد فریاد بزنم: «گم شوید از ذهن ِ رویاهای بی رمقم ،
خسته ام، دست بردارید از حجم خیالات ِ روز و شبم، ای افکار ِ بی حیای زیستن!!»

"گر چنین زیست باید پست ، من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم!"

همه چیز را خواهم آموخت ، اما زیستن..هرگز!
دردم می آید که مجبورم می کنند زندگی کنم!
تلخم
و رقت انگیز...

...

+نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت15:25توسط . . . | |

میدونی چیه؟!

...

اینجوری مثل ِ احمقا سرتو تکون نده که مثلاً میدونی!!


خودمم نمی دونم چیه!


...

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت20:49توسط . . . | |

جِـر میزنی دنیا! جِـر میزنی با من!

این چه بازیست؟!

چه عمل و عکس العمل ِ بی سرانجام و بی عدالتی ست؟!

جِـر میزنی! به خدا جِـر می زنی!


ـــ

پ.ن: «میشه داد زد ، آهای مردم ، کلاً به ...مم!»

پ.ن: «حالا بـبـیـنــا ، نمی ذارن...»


...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت22:8توسط . . . | |

   آفتاب درست به سوی چشمان ِ مثل ِ گنجشک جمع شده ام می تابد! می اندیشم که چقدر عجیب است ؛ بعد از اینهمه قرن زندگی ِ انسان ها به روی این کره ، بعد از اینهمه... هنوز زندگی ادامه دارد!

   می اندیشم. به سیگارهایی که هنوز دود می شوند. به کلیه هایی که هنوز فروخته می شوند. به بمب هایی که هنوز منفجر می شوند. به شوپن که بیش از یک قرن پس از مرگش ، هنوز می نوازد! به پناهی که هنوز می گویم : تو هر چه می گویی همان است که من می گویم!! به اینهمه هنوز... و به آفتاب ، هنوز می تابد! بعد از اینهمه... و این تنها یک چیز را به یادم می آورد: اینکه زندگی بیرحمانه ادامه دارد!

   «من چقدر می اندیشم!» آری ، همه می گویند که چقدر می اندیشند! من هم می گویم... «من چقدر می اندیشم!»... «من چقدر می اندیشم!»... «آه که من چقدر می اندیشم!!»

   بعد از اینهمه اندیشه... در شگفتم ، این آفتاب ِ بی شرم ، چطور هنوز و تاکنون می تابد؟!! بعد از اینهمه...! باز هم می گویم «من چقدر می اندیشم!»

   به راستی یک چیزی در سرم ناله ی خستگی و درد سر می دهد! به گمانم می خواهد بازنشسته شود! آری حق دارد... وقت ِ بازنشسته گی اش رسیده ، ولی باید هنوز که هنوز است کار کند! شما بگویید: در این گیر و دار ، گلوله از کجا بیاورم برای باز خریدش؟!


...

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت12:31توسط . . . | |

برای چندهزارمین بار

حالم به هم می خورد

از این همجنس ِ اینها بودن!


...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت18:33توسط . . . | |

سبز ِ بهارمان خزان شد

سپید ِ روحمان را آوار _!_ به گند کشید

می ماند سرخ ِ خونین !

همانی که باید بریزیم تا سه رنگ ِ وجودمان زنده بمانند!

_همانی ست که برای حیات ِ جسمانی ضروری ست!!_

و همانی ست که باید ببینیم ، در جوی های خیابان های بی انتهای شهرهامان!

خط می کشم به رویش ، به امید فراموشی!

خط

خط

خط خطی...


...

+نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت17:47توسط . . . | |

مسدود رو که می شناسید؟ (ذهن نوشته های یک خل و چل)!

ما با این جناب یک بلاگ همچین متفاوت زدیم که سبک و سیاقش هیچ ربطی به بلاگ های خودمون نداره!

اینم لینکش میتونید سرکی بزنید:

آرمان شهر ِ دو دانه سایکوتیک!


...

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت1:6توسط . . . | |